تبليغاتX
بر دلم بود...!

 

تیغه ی یک گیاه به یک برگ پاییزی گفت:«هنگامِ افتادن چه سرو صدایی می کنی! همه ی رویاهای زمستانی مرا به هم می ریزی.»

برگ برآشفت و گفت«ای فرومایه فرونشین! موجودِ بی آواز و بدخلق! تو در هوای بالا زندگی نمی کنی و از صدای آواز چیزی نمی فهمی.»

آنگاه برگِ پاییزی روی زمین خوابید و به خواب رفت  .  چون بهار رسید باز بیدار شد – و یک تیغه ی گیاه بود.

هنگامی که پاییز آمد و خوابِ زمستانی او را فرا گرفت و برگ ها از همه جا روی او می ریختند ، زیر لب با خود می گفت« وای از دست این برگ های پاییزی! چه سر و صدایی می کنند! همه ی رویاهای زمستانیِ مرا به هم می زنند.»

جبران خلیل جبران  

    پاییز من

 

+ نوشته شده توسط ماه نو در جمعه 1385/09/24 و ساعت 0 AM |

امشب همه حرفام مثل شعر بودن

قشنگ بودن و به روانی حرفای یه فیلسوف

چون دلم گرفته بود

بهتره بگم گرفته

۲هفته اس و آشوب درونم تمومی نداشته...

این حرفا رو ولش

اینو میگفتم

یاد شعری افتادم که چند وقت پیش برادرم زمزمه می کرد

 " شاعری وام گرفت ، شعرش آرام گرفت 

   شاعری مادر شد  ...                         

                                                                             "

گفتم که ... زمزمه میکرد، نمی دونم کاملش رو

 

توکل بر خدا

 

 

+ نوشته شده توسط ماه نو در دوشنبه 1385/09/13 و ساعت 0 AM |
سلام.

 

اولا هفته بسیج گرامیباد

دوما باز چه خبر شده؟؟ بازتاب

+ نوشته شده توسط ماه نو در دوشنبه 1385/09/06 و ساعت 1 PM |